تبليغاتX
فرزانه نامه

فرزانه نامه

خوش اومدي ني ني جان!

ديروز صبح بهترين دوستم بچه شو به دنيا آورد! من كه از شدت هيجان روي پا بند نبودم٬ از عصر تا شب هم رفتم بيمارستان پيشش موندم.خيلي خوش گذشت با اين ني ني تازه! خيلي تجربه ي جالبيه٬ تا حالا يه آدم به اين نزديكيم بچه دار نشده بود!

پسره. خيلي نازه.هنوز اسم نداره ولي همه با اشاره و كنايه يه جوري برخورد مي كردن كه مثلا معلومه ديگه٬ بايد اسمشو بذارين "رضا"! خداييش خيلي پررو تشريف دارن٬ يكي نيست بگه به شماها چه ربطي داره اسم ميذارين رو بچه ي مردم!

پ.ن: خدا رو شكر كه اين ۸/۸/۸۸ هم گذشت٬ديگه داشت حالم به هم ميخورد از بس به همه ي در و ديوار شهر اين چهار تا هشتو ميديدم. يعني من ميخوام بدونم جوگيرتر از اين ملت وجود داره ديگه!

+ نوشته شده در  88/08/09ساعت 15:11  توسط فرزانه  | 

got married / got divorced

امروز آهنگهایی که ۲ سال پیش تو کلاس زبان کار کرده بودم و گذاشتم و کلی باهاش خوندم و جیغ زدم و احساسات خیلی خوبی بهم دست داد که مثلا خیلی انگلیسیم خوبه و اینا!

یاد روزی افتادم که رفته بودم برای تعیین سطح.

اول یه دختره اومد یه سری سوالات خیلی ابتدایی پرسید (خداییش خیلی ابتدایی بود٬ مثلا اسمت چیه و چه کاره ای و مامانت چه کاره س و از این سوالا!) بعد یه دختر دیگه اومد که مثلا سوالات حرفه ای تر باشه٬ یه چیزایی پرسید و خلاصه رسید به اینجا که قبلا کلاس میرفتی و منم جواب دادم که آره٬ همین جا می اومدم. پرسید کی٬ گفتم ۲ سال پیش:

?why did you stop your english studing:

!Farzaneh: because I got married

?very good... and why do you wanna start it again:

!Farzaneh: because I got divorced

بیچاره دختره اول یه لحظه مبهوت نگاهم کرد٬ بعد یه خنده ی عصبی کرد و بعدم خودشو جمع و جور کرد و معذرت خواهی کرد! لازم به ذکره که من در تمام مدت داشتم با یک لبخند خیلی ملیح نگاهش میکردم!

+ نوشته شده در  88/08/07ساعت 23:30  توسط فرزانه  | 

خودکشی

دیروز داشتم یه مطلبی میخوندم راجع به این بود که یکی خودشو کشته بود٬ حسابی فکرمو مشغول کرد. همیشه این مسئله برام عجیب بوده همین "خودکشی" رو میگم. نمیتونم تصورشو بکنم یه آدم باید چی از مغزش بگذره که دست به همچین کاری بزنه٬ نمیتونم درک کنم تو اون لحظه چه حسی داره که این حق زنده بودن رو از خودش میگیره.

هرچی فکر میکنم یادم نمیاد موقعیتی پیش اومده باشه برام که دیگه نخواسته باشم زنده باشم! همیشه تو بدترین شرایط هم اگه یه ذره فکر کنی میشه باز یه بهانه ای برای ادامه ی زندگی پیدا کرد٬ هرچند من شدیدا معتقدم کلن خیلی نباید به زندگی و دلایل زندگی و اینکه از کجا اومدیم و چرا اومدیم و به کجا میریم و... خلاصه این سوالات فلسفی٬ فکر کرد!  

+ نوشته شده در  88/08/07ساعت 9:32  توسط فرزانه  | 

بیخیال دوست دختر شوهر،کانون خانواده را حفظ کن!

عصری بعد از کار قرار بود کلاس داشته باشیم٬ کلی ناهار با خودم برده بودم و خوردیم و با همکارم رفتیم کلاس خیر سرمون٬ رسیدیم گفتن استاد تشریف نیاوردن!! خلاصه که دست از پا درازتر اومدیم خونه!

از وقتی کلاس زبانم شروع شده صبحها با خودم دفترچه لغتهامو میبرم سرکار٬ ولی دیگه حس روزای اول نیست٬ حوصله ی لغت حفظ کردن ندارم یعنی در واقع خیلی حفظم نمیشه. به این نتیجه رسیدم که با جلو رفتن درسهام لغتها رو هم حفظ کنم که حداقل یادم بمونن! عصر هم که طبق معمول این اواخر از ساعت ۷ پای "فارسی۱" بودیم به اتفاق مامان جون! تا ساعت ۹ که سریالهای محبوب من تموم شدن بعدم به آبجک زنگ زدم که با دانشگاه رفتن رشت مثلا سمینار!! ما که دیگه خودمون ختم این چاخاناییم٬ یادش به خیر دوران دانشجویی حداقل یه بار در ترم یه برنامه ی سمیناری٬ کنفرانسی چیزی جور میکردیم و میرفتیم کیف و حال!! خیلی که میخواستیم کار علمی بکنیم میرفتیم دم سالنی که مراسم برگذار میشد یه سرکی میکشیدیم و خداحافظ بلند! مخصوصا اگه کنفرانس در شهرهای شمالی برگذار میشد که از لب دریا نمیشد جمعمون کرد!! وای خدا چقدر خوش میگذشت...

خلاصه که برای آبجک یه مختصری از هر سریال رو تعریف کردم و دلشو سوزوندم!

من خیلی با سریال آخری٬یعنی "ویکتوریا" حال نمیکنم ولی مامان و گاهی وقتا هم بابا میبینن.امشب بعد از سریال صدای بحثشون می اومد که مامان در دفاع از ویکتوریا داد سخن میداد و بابا در نکوهش اعمالش سخنرانی میکرد که حتی اگه شوهرش ول کرده رفته اون باید به طریقی برش می گردوند نه اینکه با یه مرد جوونتر از خودش رو هم بریزه! مامان هم در پایان به این نتیجه رسید که شما مردا همتون خودخواهید و فقط هر کاری خودتون بکنید اشکالی نداره!

من خدایی با این قسمت حرف مامان موافقم٬ تازه مثلا بابای ما خیلی هم روشنفکر تشریف دارن٬ وای به حال تاریک فکرا!

پ.ن: دیشب یه چیز غم انگیز کشف کردم٬ گوشی که تازه خریدم حرف "د" نداره!!حالا بگذریم که من سالی ماهی یه بار هم اس ام اس نمیدم٬ ولی از وقتی فهمیدم این کمبود رو داره هی احساس میکنم گول خوردم!

+ نوشته شده در  88/08/05ساعت 23:57  توسط فرزانه  | 

تموم شد.

بالاخره گفتم بهش. خیلی سخت بود ولی گفتم. قلبم داشت با سرعت ۱۰۰۰ تا٬شایدم بیشتر٬میزد! فکر کنم اونم شوکه شد.

من: بیا همه چیو تموم کنیم.

اون:(بعد از چند دقیقه) چرا؟

من: دیگه نمیتونم این وضعو تحمل کنم. میدونم دارم اذیتت میکنم به خاطر همینم میخوام تمومش کنم.

اون: یعنی به خاطر منه؟

من: نه٬ به خاطر خودمم هست چون خودمم دارم عذاب میکشم.

.

.

.

.

خلاصه که در عرض چند دقیقه همه چی تموم شد.فهمیدم که خیلی از دستم ناراحت شد٬حتی بهم گفت مسئله ی تو ازدواجه٬ و چون من نمیتونستم بهش بگم دیگه مثل قبل دوسش ندارم گفتم آره٬ یه دلیلش هم اینه!

 نمیخواستم قضیه کش بیاد فقط میخواستم تموم بشه.

پ.ن: مسنجرو که بستم انگار یه بار گنده از روی دوشم برداشته شده بود!

 

 

 

+ نوشته شده در  88/07/30ساعت 16:58  توسط فرزانه  | 

مرگ یه بار،شیون یه بار!

 

دیگه مثل قبل دوستش ندارم.چیزای مربوط بهش برام اینقدر مهم نیست که یادم بمونه٬مثلن یادم نبود که پریروز جلسه ی دفاع تزش بود با اینکه چند دفعه بهم گفته بود ولی من یادم رفت. آخر شب که بهش اس ام اس دادم و پرسیدم جواب نداد٬بهش برخورده بود.میدونم که حق داشت ناراحت بشه مخصوصن که اگه مثلن من ۲ ماه پیش گفته باشم قراره امروز فلان کارو انجام بدم امکان نداره یادش نمونه و در موردش ازم نپرسه.

هنوزم جزییات تمام حرفایی که بهش زدم یا کارایی که کردمو از همون ۸ سال پیش٬ یعنی از اولین روزای دانشجویی خوب خوب یادشه! به قول خودش از بس تو نخ من بوده و حواسش به من بوده همه چی عین فیلم تو ذهنش ثبت شده! اونوقت منم چه کسی!!! اون موقعها اصلن تو این باغا نبودم٬فقط با دوستام دنبال جنگولک بازیای دوران دانشجویی بودیم.

البته همه ی اینا رو ۵-۶ ماه پیش برام گفت٬ بعد از اینکه من یه خورده از نظر روحی به وضعیت طبیعی برگشته بودم. گفتم خب چرا همون موقع بهم نگفته بودی٬ گفت چون انتظار داشتم خودت بفهمی که رفتار من با تو با رفتاری که با بقیه داشتم فرق داره!بعدم که دانشگاه درسمون تموم شد من رفتم دنبال کار و اونم فوق قبول شد. کم و بیش از طریق اینترنت با هم ارتباط داشتیم تا ۱ سال بعدش که من ازدواج کردم.آخرین بار بهش گفتم دارم ازدواج میکنم ولی ته دلم میخواست که بهم بگه دوست دارم و به خاطر من ازدواج نکن و از این هندی بازیا خلاصه...

ولی فقط ازم پرسید کیه و آشناست یا نه و بعدم تبریک گفت٬همین!

ارتباطمون قطع شد تا آذر پارسال که من تصمیم به طلاق گرفتم. روحیه ام داغون بود٬ دنبال یه گوش میگشتم که براش نق بزنم این بود که یاد اون افتادم.تعجب کرده بود که سراغشو گرفتم وقتی که جریانو براش تعریف کردم (حالا نمیدونم واقعی بود یا تظاهر میکرد!)  خیلی اظهار ناراحتی کرد و سعی کرد قانعم کنه که زندگی مشترکم رو ادامه بدم٬ولی با توجه به شناختی که از من داشت و میدونست تصمیمم عوض نمیشه خیلی اصرار نکرد. مثل همیشه مهربون بود و آماده برای دلداری دادن و امید دادن و گوش دادن به آه و ناله های من!

در جریان تمام مراحل طلاق هم بود٬روزایی که خوشحال بودم و کارم خوب پیش میرفت و روزایی که همه چی بد بود و همش گریه و زاری بود... تا بلاخره طلاقمو گرفتم٬تا یکی دو ماه بعدش هم هیچی از احساساتش و اینا بهم نگفت ولی خب دوستای خوبی برای هم بودیم تا اینکه تقریبن ۵ ماه پیش دیگه اعتراف کرد که چقدر از همون اول دوستم داشته و تمام کارایی هم که تو دانشگاه برام انجام میداده هم به خاطر علاقه اش بوده(طفلک پروژه ی درس راهسازی رو کامل برام انجام داد و من فقط روز دفاع رفتم از فایلهاش پرینت گرفتم و دادم به استاد!!)

این چیزا رو که تعریف میکرد من فقط از تعجب داشتم شاخ در می آوردم٬چون هرچقدر هم که میخواستم خودمو تحویل بگیرم اصلن فکر نمیکردم تا این حد براش مهم بودم.

اوایل این اعترافات خیلی برام جذاب بود٬فکر کنم غرورم رو ارضا میکرد٬کم کم ارتباط تلفنی شد٬حتی یه دفعه هوس کردم بریم بیرون که چون کار داشت نرفتیم. ولی هرچی گذشت من سردتر شدم و اون داغ تر!

الان یه مدته رابطمون از اونی هم که بوده کمتر شده٬نمیخوام هیچ تماسی باهاش داشته باشم٬نمیدونم چرا ولی نمیخوام!

از دست خودم ناراحت میشم.عذاب وجدان میگیرم.میدونم دارم اذیتش میکنم٬ولی کار دیگه ای نمیتونم بکنم.

گاهی وقتا به این نتیجه میرسم که مشکل دارم٬وقتی میبینم کسی که میخواستم٬عاشقم شده دیگه نمیخوام ادامه بدم! نه اینکه از عاشق شدن بدم بیاد٬نه. از اینکه هی بخوام برای خودم محدودیت بذارم متنفرم. دوست دارم تمام و کمال عاشق باشم٬ بی قید و شرط.ولی این رابطه ی الانم باهاش یه چیز مسخره ای شده دیگه٬احساس میکنم دارم هم خودمو بازی میدم و هم اونو. چیزی که حالمو به هم میزنه!

تو این مدت فهمیدم خیلی با هم فرق داریم.تو دو تا دنیای متفاوت زندگی میکنیم.من هیچ نوع اعتقاد مذهبی ندارم٬از حجاب متنفرم٬عاشق مهمونی و رقص و خوشگذرونیم٬پیش بیاد و حسش باشه مشروب هم میخورم٬دوست دارم از زندگیم لذت ببرم... در عوض اون یه آدم کاملن مذهبی و معتقد٬از یه خانواده ی مذهبی که فکر نکنم بتونه حتی تصور مثلا٬ مشروب خوردن  رو هم بکنه!

ما از اول با هم قرار گذاشتیم که به ازدواج فکر نکنیم٬ یعنی پیشنهاد اون بود.ولی چند وقت پیش میگفت چرا نتونیم با هم ازدواج کنیم؟ ازش فقط یه سوال ساده پرسیدم٬گفتم از نظر تو زنت حجاب نداشته باشه اشکالی داره؟ گفت بستگی به خودش داره ولی من ترجیح میدم داشته باشه. بهش گفتم این "ترجیحه" تن آدمو میلرزونه!

اگه تا اون موقع یه احتمال ضعیفی هم می دادم که شاید بتونیم با هم کنار بیایم با همون یه جوابش مطمئن شدم که چنین احتمالی صفره! تازه این فقط یه اختلاف سلیقه ی کوچیک ما بود٬ بقیه ش رو که اصلا مطرح نکردم.

این چند روز خیلی فکر کردم.دیگه نمیتونم به این وضعیت ادامه بدم٬میخوام تمومش کنم.تصمیم گرفتم امشب همه چی رو تموم کنم.دیشب بهش گفتم امشب آن لاین باشه تو چت بهش بگم راحت تره.فکر کنم بو برده یه خبرایی هست٬امروز زنگ زد جوابشو ندادم٬نمیخوام حرف زدن باهاش سستم کنه.

امیدوارم بتونم.

+ نوشته شده در  88/07/29ساعت 14:47  توسط فرزانه  | 

روزهای آرام من

روزهای آروم و خوبی رو می گذرونم، نه دلم میگیره نه دلم میخواد کسی بغلم کنه نه می خوام کسی بهم بگه دوستم داره!

از هفته ی آینده میرم کلاس زبان، کاری که عاشقشم...

.

دلم براش میسوزه.

قبلا خیلی بهش نیاز داشتم یعنی اگه دیر احوالمو میپرسید یا ازش بیخبر میموندم از دستش ناراحت میشدم و کلی باید ازم عذرخواهی میکرد ولی الان خیلی فرق کرده، دیگه بود و نبودش خیلی برام فرق نداره، نه اینکه ازش بدم بیاد ولی دیگه مثل سابق نیست برام. البته قرارمون از اول همین بود، که وابستگی به وجود نیاد، که اولین نفری که خواست بره و موقعیت جدیدی براش به وجود اومد همه چی تموم بشه، که مانعی برای خوشبختی و زندگی بهتر همدیگه نباشیم...

من تونستم این مسئله رو برای خودم حل کنم ولی احساس میکنم اون نتونست.

نمیخوام اذیتش کنم ولی میفهمم که خیلی وقتا این کارو میکنم، تو ذوقش میزنم، حالشو میگیرم،...

خیلی چیزا رو درک نمیکنه، خیلی بی تجربس. یه بار که بهش گفتم حسابی از کوره در رفت!

گفت چرا هی به من میگی بی تجربه؟

 نمیتونستم براش توضیح بدم چرا میگم. شاید اگه یه زندگی مشترک رو تجربه کرد بود میفهمید ولی خب بی تجربس دیگه... 

+ نوشته شده در  88/07/04ساعت 23:31  توسط فرزانه  |