دیگه مثل قبل دوستش ندارم.چیزای مربوط بهش برام اینقدر مهم نیست که یادم بمونه٬مثلن یادم نبود که پریروز جلسه ی دفاع تزش بود با اینکه چند دفعه بهم گفته بود ولی من یادم رفت. آخر شب که بهش اس ام اس دادم و پرسیدم جواب نداد٬بهش برخورده بود.میدونم که حق داشت ناراحت بشه مخصوصن که اگه مثلن من ۲ ماه پیش گفته باشم قراره امروز فلان کارو انجام بدم امکان نداره یادش نمونه و در موردش ازم نپرسه.
هنوزم جزییات تمام حرفایی که بهش زدم یا کارایی که کردمو از همون ۸ سال پیش٬ یعنی از اولین روزای دانشجویی خوب خوب یادشه! به قول خودش از بس تو نخ من بوده و حواسش به من بوده همه چی عین فیلم تو ذهنش ثبت شده! اونوقت منم چه کسی!!! اون موقعها اصلن تو این باغا نبودم٬فقط با دوستام دنبال جنگولک بازیای دوران دانشجویی بودیم.
البته همه ی اینا رو ۵-۶ ماه پیش برام گفت٬ بعد از اینکه من یه خورده از نظر روحی به وضعیت طبیعی برگشته بودم. گفتم خب چرا همون موقع بهم نگفته بودی٬ گفت چون انتظار داشتم خودت بفهمی که رفتار من با تو با رفتاری که با بقیه داشتم فرق داره!بعدم که دانشگاه درسمون تموم شد من رفتم دنبال کار و اونم فوق قبول شد. کم و بیش از طریق اینترنت با هم ارتباط داشتیم تا ۱ سال بعدش که من ازدواج کردم.آخرین بار بهش گفتم دارم ازدواج میکنم ولی ته دلم میخواست که بهم بگه دوست دارم و به خاطر من ازدواج نکن و از این هندی بازیا خلاصه...
ولی فقط ازم پرسید کیه و آشناست یا نه و بعدم تبریک گفت٬همین!
ارتباطمون قطع شد تا آذر پارسال که من تصمیم به طلاق گرفتم. روحیه ام داغون بود٬ دنبال یه گوش میگشتم که براش نق بزنم این بود که یاد اون افتادم.تعجب کرده بود که سراغشو گرفتم وقتی که جریانو براش تعریف کردم (حالا نمیدونم واقعی بود یا تظاهر میکرد!) خیلی اظهار ناراحتی کرد و سعی کرد قانعم کنه که زندگی مشترکم رو ادامه بدم٬ولی با توجه به شناختی که از من داشت و میدونست تصمیمم عوض نمیشه خیلی اصرار نکرد. مثل همیشه مهربون بود و آماده برای دلداری دادن و امید دادن و گوش دادن به آه و ناله های من!
در جریان تمام مراحل طلاق هم بود٬روزایی که خوشحال بودم و کارم خوب پیش میرفت و روزایی که همه چی بد بود و همش گریه و زاری بود... تا بلاخره طلاقمو گرفتم٬تا یکی دو ماه بعدش هم هیچی از احساساتش و اینا بهم نگفت ولی خب دوستای خوبی برای هم بودیم تا اینکه تقریبن ۵ ماه پیش دیگه اعتراف کرد که چقدر از همون اول دوستم داشته و تمام کارایی هم که تو دانشگاه برام انجام میداده هم به خاطر علاقه اش بوده(طفلک پروژه ی درس راهسازی رو کامل برام انجام داد و من فقط روز دفاع رفتم از فایلهاش پرینت گرفتم و دادم به استاد!!)
این چیزا رو که تعریف میکرد من فقط از تعجب داشتم شاخ در می آوردم٬چون هرچقدر هم که میخواستم خودمو تحویل بگیرم اصلن فکر نمیکردم تا این حد براش مهم بودم.
اوایل این اعترافات خیلی برام جذاب بود٬فکر کنم غرورم رو ارضا میکرد٬کم کم ارتباط تلفنی شد٬حتی یه دفعه هوس کردم بریم بیرون که چون کار داشت نرفتیم. ولی هرچی گذشت من سردتر شدم و اون داغ تر!
الان یه مدته رابطمون از اونی هم که بوده کمتر شده٬نمیخوام هیچ تماسی باهاش داشته باشم٬نمیدونم چرا ولی نمیخوام!
از دست خودم ناراحت میشم.عذاب وجدان میگیرم.میدونم دارم اذیتش میکنم٬ولی کار دیگه ای نمیتونم بکنم.
گاهی وقتا به این نتیجه میرسم که مشکل دارم٬وقتی میبینم کسی که میخواستم٬عاشقم شده دیگه نمیخوام ادامه بدم! نه اینکه از عاشق شدن بدم بیاد٬نه. از اینکه هی بخوام برای خودم محدودیت بذارم متنفرم. دوست دارم تمام و کمال عاشق باشم٬ بی قید و شرط.ولی این رابطه ی الانم باهاش یه چیز مسخره ای شده دیگه٬احساس میکنم دارم هم خودمو بازی میدم و هم اونو. چیزی که حالمو به هم میزنه!
تو این مدت فهمیدم خیلی با هم فرق داریم.تو دو تا دنیای متفاوت زندگی میکنیم.من هیچ نوع اعتقاد مذهبی ندارم٬از حجاب متنفرم٬عاشق مهمونی و رقص و خوشگذرونیم٬پیش بیاد و حسش باشه مشروب هم میخورم٬دوست دارم از زندگیم لذت ببرم... در عوض اون یه آدم کاملن مذهبی و معتقد٬از یه خانواده ی مذهبی که فکر نکنم بتونه حتی تصور مثلا٬ مشروب خوردن رو هم بکنه!
ما از اول با هم قرار گذاشتیم که به ازدواج فکر نکنیم٬ یعنی پیشنهاد اون بود.ولی چند وقت پیش میگفت چرا نتونیم با هم ازدواج کنیم؟ ازش فقط یه سوال ساده پرسیدم٬گفتم از نظر تو زنت حجاب نداشته باشه اشکالی داره؟ گفت بستگی به خودش داره ولی من ترجیح میدم داشته باشه. بهش گفتم این "ترجیحه" تن آدمو میلرزونه!
اگه تا اون موقع یه احتمال ضعیفی هم می دادم که شاید بتونیم با هم کنار بیایم با همون یه جوابش مطمئن شدم که چنین احتمالی صفره! تازه این فقط یه اختلاف سلیقه ی کوچیک ما بود٬ بقیه ش رو که اصلا مطرح نکردم.
این چند روز خیلی فکر کردم.دیگه نمیتونم به این وضعیت ادامه بدم٬میخوام تمومش کنم.تصمیم گرفتم امشب همه چی رو تموم کنم.دیشب بهش گفتم امشب آن لاین باشه تو چت بهش بگم راحت تره.فکر کنم بو برده یه خبرایی هست٬امروز زنگ زد جوابشو ندادم٬نمیخوام حرف زدن باهاش سستم کنه.
امیدوارم بتونم.